من یقین دارم که برگ کاین چنین خود را رها کردست در آغوش باد،
فارغ است از یاد مرگ
لاجرم چندان که در تشویش از این بیداد نیست
پای تا سر زندگیست
آدمی هم مثل برگ
می تواند زیست بی تشویش مرگ
گر ندارد مثل او ، آغوش مهر باد را
می تواند یافت لطف هر چه بادا باد را ....
چشمک ستاره ها ()وای خیلی وقت بود که حتی به وبلاگم سر نزده بودم چه برسه به اینکه آپ کنم ،
امروز رفتم به وبلاگ دوستان سر زدم ، تو وبلاگ یکی از دوستان (زندگی ادامه داره ) یه کامنت براش گذاشته بودم و نوشته بودم وبلاگ نویس تنبل ......
راستش خودم وقتی خوندم یکم خجالت کشیدم 
چشمک ستاره ها ()گاهی مسیره جاده به بن بست می رود،
گاهی تمامه حادثه از دست می رود،
گاهی همان کسی که دَم از عقل میزند،
در راه هوشیاری خود مَست میرود...!
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست،
وقتی که قلب ِ خون شده بشکست، می رود،
اول اگر چه با سخن از عشق آمده،
آخِر خلاف ِ آنچه که گفتست می رود...!
وای از غروره تازه به دوران رسیده ای،
وقتی میان ِ طایفه ای پَست میرود،
هر چند مُذحک است و پر از خنده های تلخ،
بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود...!
گاهی کسی نشسته که غوغا بپا کند،
وقتی غباره معرکه بنشست، می رود،
اینجا یکی برای خودش حکم میدهد،
آن دیگری همیشه به پیوست می رود...!
این لحظه ها که قیمت ِ قد ِ کمان ماست،
تیریست بی نشانه که از شست می رود،
بی راهه ها به مقصد ِ خود ساده می رسند،
اما مسیره جاده به بن بست می رود...!
وای از غروره تازه به دوران رسیده ای،
وقتی میان ِ طایفه ای پست میرود،
هر چند مذحک است و پر از خنده های تلخ،
بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود...!
و من بعد از این همه پر حرفی برای شما ستاره های آسمان دلم (دوستان عزیزم) سال خوب و خوش، پر از برکت، شادی وسلامتی را آرزو میکنم.
سال نو مبارک

چشمک ستاره ها ()
چشمک ستاره ها ()اوّل از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، و اگر هستی کسی هم به تو عشق بورزد.
و اگر اینگونه نیست،تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، امّا اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنین آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی هم نادوست، و برخی دیگر دوستدار؛ که حداقل یکی درمیانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است:
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه؛ تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند، که حداقل یکی از آنها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی که دیگر چیزی باقی نمانده است،همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه دارد.
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی؛ نه باکسانیکه اشتباهات کوچک می کنند چون این کارِ ساده ایست،بلکه با کسانیکه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند. و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی؛ خیلی به تعجیل رسیده نشوی و اگر رسیده ای به جوان نمائی اصرار نورزی.
و اگر پیری،تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنی خوشی وناخوشی خودش را دارد و لازم است که بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی،به پرنده ای دانه بدهی،و به آواز یک سَهره گوش کنی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد؛ چرا که بدین گونه احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی هر چند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی، تا دریابی که چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه،آرزومندم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یکبار پولت راجلوی رویت بگذاری بو بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان اگر مرد باشی،آرزومندم زن خوبی داشته باشی. و اگر زن هستی، شوهر خوبی داشته باشی؛ که اگر فردا خسته باشید،یا پس فردا شادمان. بازهم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم که برایت آرزو کنم .....
بیایید کمی بیشتر همدیگر را دوست داشته باشیم، و چشم دیدن شادی های همدیگر را داشته باشیم، و از شادی دیگران لذّت ببریم ..........
چشمک ستاره ها ()یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد، شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک پیله نگاه کرد.سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد، آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد و پروانه به راحتی از پیله خارج شد؛ اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود.
آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت که بالهای پروانه باز و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند و به آن زیبایی ببخشند
.اما هیچ اتفاقی نیافتاد!
در واقع پروانه بقیه عمرش را به خاطر لطف این شخص به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.
چیزی که آن شخص با همۀ مهربانیش نمیدانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن، راهی بود که خداوند برای ترشح مایعی از بدن پروانه به بالهایش قرارداده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند.
گاهی اوقات تلاش تنها چیزی است که در زندگی نیاز داریم.
من از خدا قدرت خواستم و خدا مشکلاتی را پیش رویم نهاد تا با آنها مبارزه کنم.من دانایی خواستم و خدا مسائلی سرراهم قرار داد تا آنها را حل کنممن سعادت و ترقی خواستم خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهیچه داد تا کار کنم.من عشق خواستم و خدا افرادی را به من نشان داد که نیازمند یاری بودند.من محبت خواستم و خدا به من فرصتهایی برای محبت کردن به دیگران به من داد.
من به هرچه که خواستم نرسیدم
اما به هرچه که نیاز داشتم رسیدم
همیشه خداوند صلاح بنده هایش را میخواهد پس هرچه را که طلب کردیم و به آن نرسیدیم حتماً به صلاح ما نبوده و این از الطاف خداوند مهربان است.
چشمک ستاره ها ()و تو غصه میخوری ....
و من قصۀ غصه هایت، خوب میدانم ....
و میدانم کنج تنهایی نشسته ای در انتظار باران ....، بارانی که شاید هیچش نبارد ....
و آنگاه که خسته میشوی از این همه تنهایی ..... ، غصه هایت میشوند رویاهایت .....
و آنگاه رهگذری می آید .....، از جنس باران ..... خسته و مانند تو تنها ..... می پرسد چه می کنی؟...
می گویی: می خندم .....، ولی تو دروغ میگویی هرگز نمیخندی ......
و تو می گویی : می خندم اما نه . من به غصه های بی انتهایم می خندم.....
به آنان که می آیند و نمی دانم آمدنشان از بهر چه بود..... می روند اما هرگز نفهمیدم رفتنشان بهر چه بود.....
و باز می گویی: نمی دانم آغازم کجا بود و پایانم کجاست؟.....و من به پایانم می اندیشم .....
رهگذر در آغاز با تو همراه میشود ... به تو اعتماد میکند .... با تو درد و دل میکند ......با تو هم دل و همرنگ میشود.....
اما به ناگاه تو را بی هیچ دلیلی تنها میگذارد ......
می رود بی آنکه هیچ بگوید .... و تو را در کنج تنهایی ات رها میکند .....
ذره ای از تنهایی ات کم نکرد .... ، و در پایان تو را به رنگ بی اعتمادی آغشته کرد.....
خسته میشوی و اینبارو به یاد رهگذر به تنهایی می نشینی ..... باز بوی غصه هایت ..... میدانم ....
اما رهگذر هم رفت .... او دیگر نیست ........ تو ماندی و تنهایی هایت .....
رهگذر رفت ...... و این رسم زمونس ......
امان از روزی که رهگذری در انتظار رهگذری بنشیند ........ یا شاید هم در انتظار بارانی که شایدش هرگز نبارد......
و اما مخاطب خاص ندارد .......
چشمک ستاره ها ()درشمارش معكوس روزهاي رنگين پاييز براي سپردن كليد خانه فصلها به "ننه سرما"، جنب وجوش ايرانيان نيز براي تدارك جشن شب "يلدا"، شب فرهنگ و عشق و حافظ و شاهنامه و زندگي ايراني، آغاز شدهاست.
نمايش هندوانههاوانارهاي قرمز بر پيشخوان مغازهها و دست پسركهاي سرچهار راه، بيرون آمدن آجيلها و تنقلات از انبار مغازهها و تزيين آن بر ويترين مغازهها، ايرانيان را بهچلهنشيني در درازترين شبسال بهاميد چيرگي روشنايي و حقيقت بر تاريكي و پليدي، فراميخوانند.
براي ايرانيان "يلدا و چله" فقط يك واژه نيست كهداستان تاريخ ايرانيان، شب عشقايرانيان، شبخانواده، شب سنتها، شب ارزشها و قصه بيداري تا سپيدهدم نور و روشنايي است.
در كشاكش نبرد زمان، بسياري از جشنهاي ايرانيان به فراموشي سپرده شد، اما يلدا و نوروز و ... ماندند تا ارزشهاي نيكوي ايراني را با ارزشهاي حسنهاسلامي درآميزند وسنتها و رسوم بيهمتاي ايراني اسلامي كه سراسر ارزش، نيكويي و خجستگي است را به عنوان اندوختهاي براي آيندگان نگهدارند.
هرساله در آستانه آغاز زمستان قلمها به جنبش درميآيند و مينويسند "يلدا واژهاياست سرياني بهمعناي غلبهروشنايي برتاريكي"، اما كمتر قلمي مينويسد، در وانفساي گمشدن هويت انساني در همهمه زندگي ماشيني ، يلدا كورسويي است براي روشن نگه داشتن گرماي كانون خانوادهها.
در سالهايي پيشتر كه قلبها به اندازه بزرگراهها و خيابانهاي بيپايان از هم فاصله نگرفته بودند، در چنين شبي هندوانهها با نمادي از سبزيو خرمي زندگي، انارها با نمادي از سرخي عشق و تنقلات با نمادي از شيريني زندگي همراه با تحفههاي فراوان بر طبقها قرار ميگرفتند و بر روي سر طبق كشان و همراهي خانواده داماد براي نوعروسان ميرفت تا با نيت خوشي و شادكامي به درازاي شب يلدا، زندگي تازهاي آغاز شود.
گاهي خانوادهها درشب زندهداري نخستين شبزمستان و آغاز چله بزرگ، همديگر را همراهي ميكردند، شبچرهها و تنقلات در كنار يكديگر قرارميگرفت و خردسالان گوش به داستانهاي كهنسالان، شب را به پايان ميبردند.
درزماني كه خبري از تلويزيون و وسيله ارتباط جمعي نبود، كهنسالان وظيفه انتقال متلها و اسطورههاي ايراني را بر دوش ميكشيدندوچنين آغاز ميكردند:
"وقتي كليد خانه فصلها به ننه سرما سپرده ميشود، او به پسر بزرگ خود چهل روز حكمراني ايران زمين را پيش كش ميكند.
چله بزرگ به مادرش قول ميدهد در چهل روز فرمانرواييش، چنان سرمايي بر اين سرزمين حكمفرما كند كه سم اسبان بر زمين يخ بزند.
چله كوچك نيز كه وظيفه ۲۰روز حكمراني از ۱۰بهمن ماه بر اين مرز و بوم را دارد، در رقابت با برادر خود، به مادرش قول ميدهد كه در ۲۰روز حكومتش، چنان سرمايي حكمفرما كند كه كرهاسبها در شكم ماديانها يخ بزند.
و مادرشان به آنان قول ميدهد كه اگر پسرانش وظيفه خود را به خوبي انجام دهند، وي نيزفروردين و ارديبهشت را نيز به زانو در خواهدآورد و تا ابتداي خرداد حكمراني خواهدكرد، اما در نيمه اسفند ازسهبرادر فروردين و ارديبهشت و خرداد شكست ميخورد و يخ و سرماي سخت زمستان با گرماي دل مردم در آستانه نوروز باز ميشود".
اين داستانها و حكايتهاي افسانهاي در حقيقت پيامي در دل خود داشت و و نام فصلها و كاركرد و شرايط آب و هوايي هر فصل را به كودكان ميآموخت.
در ميان كتابهاي كهن ايراني نيز "شب چله" اصطلاحي كاربردي و دستاوردي از علم نجوم شمرده ميشود.
اين نوشتهها قدمت چله را شش هزار سال و به قبل از پيامبري"آشوزرتشت"، شب زايش مهر از مادري به ناهيد نسبت ميدهند كه به روايتي مسيح نيز در اين شب زادهشد و درخت كريسمس وبرخي از نمادهاي شب عيد مسيحي ازنمادهاي ايراني گرفته شد، تا جايي كه ظاهر بابانوئل نيز به شمايل موبدان زرتشتي آراسته ميشود...
اما گذشته از تمام داستانسراييهاي افسانهاي و واقعي، چلهنشين خانوادهها در بلندترين شب سال وسيلهاي است براي پيوند دلها كه هر ايراني در هر جاي دنيا به سبكي و سياقي مخصوص خود، آن را اجرا ميكند.
جامعه شناسان و آنان كه از خاموشي و فرهنگ و هويت در هجوم جهاني شدن انسانها نگرانند، خوشبينند و براين باورند ، در سالهايي كه خانوادههاي گستردهايراني به خانواده هستهاي كوچك تبديل شده، جاي خوشوقتي است كه هنوز ايرانيان ترجيح ميدهند جشن يلدا را در جمع خانوادههاي بزرگ، برگزار كنند.
دراين شب، بهطور معمول دختران و پسراني كه زندگي مستقل تشكيل دادهاند، سعي ميكنند، شب يلدا را در خانه پدران و مادران خود به صبح برسانند.
در اين شب، اجاق خانه مسنترها روشنتر است و سرود زندگي پرآوازتر. از سر شب، عطر سبزي پلو وماهي مادربزرگها، همه كوچه را پرميكند و فرزندان با همسران و كودكان خود يكي يكي ميآيند، بعد ازشام نيز نوبت هندوانه ، انار، آجيل، تنقلات و... ميرسد كه براي اين شب تهيه شدهاند.
صداي شكستن تخمهها با همهمه زندگي همراه ميشود،كودكي در آغوش پدربزرگ، دختري گرم صحبت با مادر و ... شب در گذر است و به نيمه كه ميرسد ، نوبت حافظ است و فالهاي پي درپي كه با پچ پچ بسمالله و سوره حمد وقل هوالله...
براي نيت قبل از تفال در هم ميآميزد ... گاهي هم چهرهها بر پنجره بخار گرفته از گرماي زندگي ميچسبد تا سرماي بيرون را نظاره كند.
لحظههاي پاياني اين شب نيز باخودنمايي فصل زمستان و بارش آرام دانههاي سفيد برف درهم ميآميزد و مراسم پاياني يك شب پرخاطره به اجرا در ميآيد.
هم پيوندي و همبستگي روابط انساني در شب يلدا نه سخن جامعه شناسان كه سخن دلهاست.
باسواد، بيسواد، روشنفكر، كاسب، راننده، خانهدار ... همه دوست دارند شب چله را در كنار هم بگذرانند، ديگر كسي نميگويد حوصله جمع راندارم، كار دارم، فردا ميخواهم سر كار بروم و ...
همه با اشتياق ميخواهند شب چله را در كنار هم بگذرانند.
اشتياق اين شب تنها ايرانيان در چارچوب مرزهاي جغرافيايي را به وجد نميآورد كه براي همه ايرانيان سراسر دنيا پيام عشق و همدلي است.
جشن يلدا عشق و پيوستگي را به همه ايرانيان سراسر جهان هديه ميدهد. و چهنيكوست آنان كهشادي خود را باآناني تقسيم ميكنند كهازهمبستگي خانوادگي محرومند.
در شب يلداي ايراني، هر چراغ روشني نمادي از زندگي است ، اما برخي از چراغها فقط فضا را روشن كردهاند و هيچ گرمايي به دلها نميدهند.
درزير پوست شهرها، پدران ومادراني پختن غذاي شب يلدا و گردآمدن فرزندان در كنار آنان، در چارديواري موسسات نگهداريسالمندان فقط برايشان يك آرزوي دست نيافتني است.
دركنار كودكاني كهپيام عشق و محبت وهمبستگي ايراني را از خانوادههايشان مي آموزند، كودكاني هم هيچ گاه عشق، محبت و همبستگي و هويت ايراني را در كانون خانواده تجربه نكردهاند.
تقسيم عشق و محبت با انسانهايي كه اين واژهها را با تنهايي معاوضه كردهاند، روشنايي صبح نخستين روز زمستان را چشيدني تر ميكند.
پس به نام زندگي، ميتوان زندگي بخشيد به آنان كه سال هاست زندگي را از ياد بردهاند ...
شب یلدا برهمه مبارک 

چشمک ستاره ها ()از نظر من زندگی یه پازلِ که باید قطعه های این پازل و درست کنارهم قرار داد تا شاید زندگی کامل بشه.
همۀ ما خواسته و ناخواسته بدنبال قطعه های پازلِ زندگیمون هستیم. امّا؛
دقیقاً زمانیکه داری یه قطعه از پازلِ زندگی رو درست سرجاش قرار میدی، دستت میلرزه و تمام قطعه های از پیش چیده شده رو هم بهم میزنی .......
زمانیکه خیلی سردرگمی و نمیدونی این قطعه رو کجای پازل قرار بدی، یک کسی به کمکت میاد ......
گاهی وقتا قطعه رو اشتباه سرجاش قرار میدی و اصلاً متوجّه این مسئله نمیشی، اما بعد از مدتیکه بر میگردی و به پازلت نگاه میکنی متوجّه اون اشتباه میشی .........
گاهی وقتا قطعه رو که اشتباه سرجاش میزاری، همه سعی میکنن کمکت کنند درستش کنی امّا تو با قاطعیت تمام میگی: جای این قطعه درسته، همینجاست .....
گاهی زمانیکه داری قطعه ای رو اشتباه قرار میدی، خداوند یا بنده اش به کمکت میان ........
گاهی وقتا قطعۀ پازلت و گم میکنی و هرچی میگردی پیداش نمیکنی، و درست وقتیکه بی خیال اون قطعه شدی بطور ناگهانی پیداش میشه ......
گاهی وقتا قطعه رو درست میزاری سرجاش امّا دودلی و شک دست بردار نیست، دائم از خودت میپرسی واقعاً من اون قطعه رو درست گذاشتم؟!
گاهی وقتا دوست داری زودتر پازلت تموم بشه و گاهی اصلاً دوست نداری حتّی به تموم شدنش فکر کنی ..........
زندگی تشکیل شده از یه عالمه قطعه است،که با گذاشتن هر قطعۀ پازل به انتهای اون نزدیک و نزدیک تر میشیم ...........
چشمک ستاره ها ()خواب دیدم خواب اینکه مرده ام خواب دیدم خسته و افسرده ام
روی من خروارها از خاک بود وای قبر من چه وحشتناک بود
تا میان گور رفتم، دل گرفت قبرکن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زیر سرم از سنگ بود غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
ناله میکردم ولیکن بی جواب تشنه بودم تشنه ی یک جرعه آب
خسته بودم هیچکس یارم نشد زان میان یک تن خریدارم نشد
هرکه آمد پیش حرفی راندورفت سوره ی حمدی برایم خواند و رفت
نه شفیعی، نه رفیقی، نه کسی ترس بود و وحشت و دلواپسی
آمدند از راه نزدم دو ملک تیره شد در پیش چشمانم فلک
یک ملک گفت بگو نام تو چیست؟ آن یکی فریاد زد رب تو کیست؟
ای گنه کار سیه دل بسته پر نام اربابان خود یک به یک ببر
در میان عمر خود کن جستجو کارهای نیک و زشتت را بگو
گفتنم عمر خود کردی تباه نامه ی اعمال تو گشته سیاه
ما که مأموران حق داوریم اینک تورا سوی جهنم می بریم
دیگر آنجا عذرخواهی دیر بود دست و پایم بسته در زنجیر بود
ناامید از هر کجا و افسوس بار می کشیدندم به خفت سوی نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد از جنان درهای رحمت باز شد
چشمک ستاره ها ()